لسان الملك سپهر
303
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
و لا جدبها « 1 » يوصف رائدها « 2 » واقف منكرها ، عارف و آمنها خائف . گفت : كار زمين مشكل شده است نه به فراوانى نعمت شناخته شده است نه به قحط ، از اين روى خبرآورنده از آن از مدح و ذمّ بايستد ؛ زيرا كه منكر آن باشد كه مدح آن گويد و ايمن از آن ترسناك باشد . نعمان او را تحسين فرستاد و معفو بداشت از اينجاست كه اين كلمه در عرب مثل گشت : انّ العصا قرعت « 3 » لذى الحلم « 4 » . يعنى : عصا كوفته شد براى صاحب عقل . از پس آن سعد بن ملك اين شعرها بگفت : بيت قرعت العصا حتّى تبيّن صاحبى * و لم تك لو لا ذاك فى القوم تفرع فقال رأيت الارض ليس به محل * و لا سارح « 5 » فيها على الرّعى يشبع سواء فلا جدب فيعرف جدبها * و لا صابها غيث غريز فتمرع فنجّى بها جوباء نفس كريمة * و قد كاد لو لا ذاك فيهم يقطّع جلوس باذان در مملكت يمن شش هزار و يكصد و هشتاد و دو سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 6 » چون مرزبان بن وهرز از حكومت يمن برخاست ، هرمز بن نوشيروان فرمان داد كه فرزندش تيجان سلطنت يمن كند ، و او به حكم ملك الملوك ايران به تخت پادشاهى بر نشست و روزى چند بر نگذشت كه مرگش فرا رسيده رخت بر بست . چون اين خبر به هرمز رسيد فرزند او خرخسره را به حكومت يمن بر كشيد ، او را نيز روزى چند پادشاهى بيش نبود چه از وى در حضرت هرمز مكشوف داشتند كه او را آن نيروى نباشد كه حمل سلطنت بتواند فرمود ، و كار ملك بتواند كرد . پس هرمز ازو برنجيد و او را معزول نمود و سلطنت يمن را به باذان بن ساسان مفوض
--> ( 1 ) . جدب : خشك و تنگى سال . ( 2 ) . رائدهها : جوينده آب و علف . ( 3 ) . قرع : سر عصا بر زمين كوفتن . ( 4 ) . مجمع الامثال ميدانى ، 1 / 37 - 39 . ( 5 ) . سارح : ستور چرنده . ( 6 ) . برابر صفحه 482 ، چاپ سنگى ، جلد دوم از كتاب اول .